حكيم ابوالقاسم فردوسى

1317

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بدشنام لب را گشاييد باز * چه بر من چه بر شاه گردن فراز هر آنكس كه بشنيد زو اين سخن * بدانست كان تخت نو شد كهن همه يك سر از جاى برخاستند * بدشنام لبها بياراستند بشد زاد فرخ بخسرو بگفت * كه لشكر همه يار گشتند و جفت مرا بيم جانست اگر نيز شاه * فرستد به پيغام نزد سپاه بدانست خسرو كه آن كژّ گوى * همى آب و خون اندر آورد بجوى ز بيم برادرش چيزى نگفت * همى داشت آن راستى در نهفت كه پيچيده بد رستم از شهريار * بجايى خود و تيغ زن ده هزار دل زاد فرخ نگه داشت نيز * سپه را همه روى برگاشت نيز [ رها كردن سران شيرويه را از بند ] بدانست هم زاد فرخ كه شاه * ز لشكر همه زو شناسد گناه چو آمد برون آن بدانديش شاه * نيارست شد نيز در پيشگاه بدر بر همى بود تا هر كسى * همى كرد زان آزمايش بسى همى ساخت همواره تا آن سپاه * بپيچيد يك سر ز فرمان شاه همى راند با هر كسى داستان * شدند اندر آن كار همداستان كه شاهى دگر برنشيند بتخت * كزين دور شد فرّ و آيين و بخت بر زاد فرخ يكى پير بود * كه بر كارها كردن آژير بود چنين گفت با زاد فرخ كه شاه * همى از تو بيند گناه سپاه كنون تا يكى شهريارى پديد * نيارى فزون زين نبايد چخيد كه اين بوم آباد ويران شود * از اندوه ايران چو نيران شود نگه كرد بايد به فرزند اوى * كدامست با شرم و بىگفت‌وگوى ورا شاد بر تخت بايد نشاند * بران تاج دينار بايد فشاند چو شيروى بيدار مهتر پسر * بزندان بود كس نبايد دگر همى راى زد زين نشان هر كسى * برين روز و شب بر نيامد بسى كه برخاست گرد سپاه تخوار * همه كارها زو گرفتند خوار پذيره شدش زاد فرخ به راه * فراوان برفتند با او سپاه رسيدند پس يك بديگر فراز * سخن رفت چند آشكارا و راز همان زاد فرخ زبان برگشاد * بديهاى خسرو همه كرد ياد همى گفت لشكر به مردى و راى * همى كرد خواهند شاهى بپاى سپهبد چنين داد پاسخ بدوى * كه من نيستم چامهء گفت و گوى اگر با سپاه اندر آيم بجنگ * كنم بر بدان جهان جاى تنگ گرامى بد اين شهريار جوان * بنزد كنارنگ و هم پهلوان چو روز چنان مرد كرد او سياه * مبادا كه بيند كسى تاج و گاه نژند آن زمان شد كه بيداد شد * به بيدادگر بندگان شاد شد سخنهاش چون زاد فرخ شنيد * مر او را ز ايرانيان برگزيد به دو گفت كاكنون بزندان شويم * بنزديك آن مستمندان شويم بياريم بىباك شيروى را * جوان و دلير جهانجوى را